سعدی
-
غزل ۵۹۷
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۸
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی خون عشاق حلالست زهی شوخ حرامی بیم آنست دمادم که چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۹
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی کش یار هم آواز بگیرند به دامی دیشب همه شب دست در آغوش سلامت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۳
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی به کجا روم ز دستت که نمیدهی مجالی نه ره گریز…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۴
ترحم ذلتی یا ذا المعالی و واصلنی اذا شوشت حالی الا یا ناعس الطرفین سکری سل السهران عن طول اللیالی…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۵
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی الا بر آن که دارد با دلبری وصالی دانی کدام دولت در وصف…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۶
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی غمت مباد و گزندت…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۰
عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی آزمودم درد و داغ عشق…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۱
سخت زیبا میروی یک بارگی در تو حیران میشود نظارگی این چنین رخ با پری باید نمود تا بیاموزد پری…
بیشتر بخوانید » -
غزل ۵۹۲
روی بپوش ای قمر خانگی تا نکشد عقل به دیوانگی بلعجبیهای خیالت ببست چشم خردمندی و فرزانگی با تو بباشم…
بیشتر بخوانید »