سعدی
-
رباعی شمارهٔ ۱۵
آن شب که تو در کنار مایی روزست و آن روز که با تو میرود نوروزست دی رفت و به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۸
آن یار که عهد دوستاری بشکست میرفت و منش گرفته دامان در دست میگفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۹
شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست باشد که به دست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۰
هشیار سری بود ز سودای تو مست خوش آنکه ز روی تودلش رفت ز دست بیتو همه هیچ نیست در…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۱
گر زحمت مردمان این کوی از ماست یا جرم ترش بودن آن روی از ماست فردا متغیر شود آن روی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵
دل میرود و دیده نمیشاید دوخت چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت پروانهٔ مستمند را شمع نسوخت آن سوخت که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۶
روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۷
صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲
عشاق به درگهت اسیرند بیا بدخویی تو بر تو نگیرند بیا هرجور و جفا که کردهای معذوری زان پیش که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۳
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب مانند تو آدمی در آباد و…
بیشتر بخوانید »