بوستان
-
گفتار اندر نکوکاری و بد کاری و عاقبت آنها
نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم در سر شر رود چو کژدم که…
بیشتر بخوانید » -
حکایت عابد و استخوان پوسیده
شنیدم که یک بار در حلهای سخن گفت با عابدی کلهای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان
مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط مینماند جهان سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی
چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما…
بیشتر بخوانید » -
اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن
خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم؟ نه آن شوکت و پادشایی بماند نه آن ظلم بر روستایی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی شفقت
یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز که بودش نگینی بر انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری…
بیشتر بخوانید » -
حکایت اتابک تکله
در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد…
بیشتر بخوانید » -
حکایت ملک روم با دانشمند
شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه در…
بیشتر بخوانید » -
حکایت مرزبان ستمگار با زاهد
خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج…
بیشتر بخوانید »