بوستان
-
حکایت ممسک و فرزند ناخلف
یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو…
بیشتر بخوانید » -
حکایت عابد با شوخ دیده
زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فروماندهام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر پوشیدن راز خویش
به تدبیر جنگ بد اندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش منه در میان راز با هر کسی که جاسوس…
بیشتر بخوانید » -
سر آغاز
اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت بجای که را دانش وجود و تقوی نبود به صورت…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر نواخت ضعیفان
پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت؟ بود تازه بی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت ابراهیم علیهالسلام
شنیدم که یک هفته ابنالسبیل نیامد به مهمان سرای خلیل ز فرخنده خویی نخوردی بگاه مگر بینوایی در آید ز…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر حذر کردن از دشمنان
نگویم ز جنگ بد اندیش ترس در آوازهٔ صلح از او بیش ترس بسا کس به روز آیت صلح خواند…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر
میان دو بد خواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد ایمن نشست که گر هر دو باهم سگالند راز شود دست…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید
گرت خویش دشمن شود دوستدار ز تلبیسش ایمن مشو زینهار که گردد درونش به کین تو ریش چو یاد آیدش…
بیشتر بخوانید »