بوستان
-
حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل
یکی پنجهٔ آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب
میان دوعم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن
یکی تشنه میگفت و جان میسپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه…
بیشتر بخوانید » -
حکایت صبر و ثبات روندگان
چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم، گدایان شاه که پیری به در یوزه شد بامداد در مسجدی دید…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق برفراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی اهل محبت
شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی تحمل محب صادق
شنیدم که وقتی گدا زادهای نظر داشت با پادشا زادهای همی رفت و میپخت سودای خام خیالش فرو برده دندان…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق
یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی بجای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی؟ مکن…
بیشتر بخوانید » -
سر آغاز
خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم…
بیشتر بخوانید »