بوستان
-
حکایت
شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندرست چو قیدش نهادند…
بیشتر بخوانید » -
حکایت دهقان در لشکر سلطان
رئیس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس، کمرهای…
بیشتر بخوانید » -
حکایت صاحب نظر پارسا
یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و میبرد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به…
بیشتر بخوانید » -
حکایت مجنون و صدق محبت او
به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی؟ مگر در سرت شور لیلی نماند…
بیشتر بخوانید » -
حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز
یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی…
بیشتر بخوانید » -
گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری
ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد
شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم…
بیشتر بخوانید » -
حکایت
طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دلهای ریشش خبر نه…
بیشتر بخوانید »