غزلیات
-
غزل شمارهٔ ۲۷۷۰
رخها بنگر تو زعفرانی کز درد همیدهد نشانی شهری بنگر ز درد رنجور چون باغ به موسم خزانی این درد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۹
برخیز و بزن یکی نوایی بر یاد وصال دلربایی هین وقت صبوح شد فتوحی هین وقت دعاست الصلایی بگشا سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۸
ساقی انصاف خوش لقایی از جا رفتم تو از کجایی گر بنده بگویمت روا نیست ترسم که بگویمت خدایی خاموش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۷
گر یار لطیف و باوفایی ور از دل و جان از آن مایی خواهم که در این میان درآیی ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۶
ای بیتو محال جان فزایی وی در دل و جان ما کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۵
آن شمع چو شد طرب فزایی پروانه دلان به رقص آیی چون جان برسد نه تن بجنبد جان آمد از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۴
ماها چو به چرخ دل برآیی چون جان به تن جهان درآیی ماها چه لطیف و خوش لقایی ای ماه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۳
عشق است دلاور و فدایی تنهارو و فرد و یک قبایی ای از شش و پنج مهره برده آورده تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۲
در عشق هر آنک شد فدایی نبود ز زمین بود سمایی زیرا که بلای عاشقی را جانی شرط است کبریایی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۶۱
در خون دلم رسید فتوی از جمله مفتیان معنی با خلق بگو که دور باشید از زرق من و فسوس…
بیشتر بخوانید »