دیوان شمس
-
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۵
گر خار بدین دیدهٔ چون جوی زنی ور تیر جفا بر دل چون موی زنی من دست ز دامن تو…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۴
گر تو نکنی سلام ما را در پی چون جمله نشاطی و سلامی چون می چوپان جهانی و امان جانها…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۳
گر بگریزی چو آهوان بگریزی ور بستیزی چون آهنان بستیزی زان شاخ گلی که ما درآویختهایم ای مرغک زیرک به…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۲
گر آنکه امین و محرم این رازی در بازی بیدلان مکن طنازی بازیست ولیک آتش راستیش بس عاشق را که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۱
گاه از غم او دست ز جان میشوئی گه قصهٔ آ، به درد دل میگوئی سرگشته چرا گرد جهان میپوئی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۱۰
کافر نشدی حدیث ایمان چکنی بیجان نشدی حدیث جانان چکنی در عربدهٔ نفس رکیکی تو هنوز بیهوده حدیث سر سلطان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۹
غمهای مرا همه بناغم داری واندر غم خود همچو بناغم داری گویی که تراام و چرا غم داری ترسم که…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۸
غم را دیدم گرفته جام دردی گفتم که غما خبر بود رخ زردی گفتا چکنم که شادیی آوردی بازار مرا…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۷
عید آمد و هرکس قدری مقداری آراسته خود را ز پی دیداری ما را چو توئی عید بکن تیماری ای…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۹۰۶
عید آمد و عید بس مبارک عیدی گر گردون را دهان بدی خندیدی این هست ولیک اگر ز من بشنیدی…
بیشتر بخوانید »