دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۷۷۰
همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنبها گشادم ز هزار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۶۹
چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد نگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد ز چپ و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۶۸
چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد شجری خوش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۶۷
صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۶۶
خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فرازگردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۶۵
هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۶۴
مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند مکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند همه را از تو…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل شمارهٔ ۷۶۲
بدرد مرده کفن را به سر گور برآید اگر آن مرده ما را ز بت من خبر آید چه کند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷۶۱
چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد ز رخ ماه خصالش ز…
بیشتر بخوانید »