دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۸۳۰
صاف جانها سوی گردون میرود درد جانها سوی هامون میرود چشم دل بگشا و در جانها نگر چون بیامد چون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۹
هر چه دلبر کرد ناخوش چون بود هر چه کشت افزاست آتش چون بود نقشهایی که نگارد آن نگار عقل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۸
هر که را اسرار عشق اظهار شد رفت یاری زانک محو یار شد شمع افروزان بنه در آفتاب بنگرش چون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۷
نه فلک مر عاشقان را بنده باد دولت این عاشقان پاینده باد بوستان عاشقان سرسبز باد آفتاب عاشقان تابنده باد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۶
ای خدا از عاشقان خشنود باد عاشقان را عاقبت محمود باد عاشقان را از جمالت عید باد جانشان در آتشت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۵
برنشین ای عزم و منشین ای امید کز رسولانش پیاپی شد نوید دود و بویی میرسد از عرش غیب ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۴
عاشقان پیدا و دلبر ناپدید در همه عالم چنین عشقی که دید نارسیده یک لبی بر نقش جان صد هزاران…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۳
عمر بر اومید فردا میرود غافلانه سوی غوغا میرود روزگار خویش را امروز دان بنگرش تا در چه سودا میرود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۲
عشق اکنون مهربانی میکند جان جان امروز جانی میکند در شعاع آفتاب معرفت ذره ذره غیب دانی میکند کیمیای کیمیاسازست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۲۱
خنده از لطفت حکایت میکند ناله از قهرت شکایت میکند این دو پیغام مخالف در جهان از یکی دلبر روایت…
بیشتر بخوانید »