دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۸۹۰
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید نیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید واسطهها را برید دید به خود خویش را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۹
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید ای خنک آن را که او روی شما را ندید من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۸
زهره من بر فلک شکل دگر میرود در دل و در دیدهها همچو نظر میرود چشم چو مریخ او مست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۷
روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود قاصد ره داد شیر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۶
از رسن زلف تو خلق به جان آمدند بهر رسن بازیش لولیکان آمدند در دل هر لولیی عشق چو استارهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۵
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۴
پرده دل میزند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طربها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۳
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۲
جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید روی زمین سبز شد جیب درید آسمان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸۸۱
آه که بار دگر آتش در من فتاد وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد آه که دریای عشق…
بیشتر بخوانید »