دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۹۵۰
سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود به هر کجا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۹
مرا وصال تو باید صبا چه سود کند چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند ایا بتان شکرلب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۸
کسی خراب خرابات و مست میباشد از او عمارت ایمان و خیر کی باشد یکی وجود چو آتش بود نباشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۷
مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد که شب ببخشد آن بدر بدره بیحد به آسمان جهان هر شبی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۶
میان باغ گل سرخهای و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد پیالهای به من آورد لاله…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۵
ندا رسید به جانها که چند میپایید به سوی خانه اصلی خویش بازآیید چو قاف قربت ما زاد و بود…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۴
به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید اگر ز رنگ رخ یار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۳
نماز شام چو خورشید در غروب آید ببندد این ره حس راه غیب بگشاید به پیش درکند ارواح را فرشته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۲
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد هزار عاشق داری تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴۱
ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود به نقد خاک…
بیشتر بخوانید »