مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۰۲
سلیمانا بیار انگشتری را مطیع و بنده کن دیو و پری را برآر آواز ردوها علی منور کن سرای شش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱
بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخ آشامان مستیم که بشکافند سقف سبزگون را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۰
بیا ای جان نو داده جهان را ببر از کار عقل کاردان را چو تیرم تا نپرانی نپرم بیا بار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۹
دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ برآور بنده را از غرقه خون فرح ده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۸
ای از نظرت مست شده اسم و مسما ای یوسف جان گشته ز لبهای شکرخا ما را چه از آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۷
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را خود فاش بگو یوسف زرین کمری را در شهر کی دیدست چنین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۶
لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا تا از لب دلدار شود مست و شکرخا تا از…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۵
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا چه گرمیم چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۴
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا از آن آب حیاتست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹۳
میندیش میندیش که اندیشه گریها چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تریها خرف باش خرف باش ز مستی و ز…
بیشتر بخوانید »