مولوی
-
-
غزل شمارهٔ ۱۱۱
برای تو فدا کردیم جانها کشیده بهر تو زخم زبانها شنیده طعنههای همچو آتش رسیده تیر کاری زان کمانها اگر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۰
تو بشکن چنگ ما را ای معلا هزاران چنگ دیگر هست این جا چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۹
بکت عینی غداه البین دمعا و اخری بالبکا بخلت علینا فعاقبت التی بخلت علینا بان غمضتها یوم التقینا چه مرد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۸
به برج دل رسیدی بیست این جا چو آن مه را بدیدی بیست این جا بسی این رخت خود را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۷
امیر حسن خندان کن چشم را وجودی بخش مر مشتی عدم را سیاهی مینماید لشکر غم ظفر ده شادی صاحب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶
مرا حلوا هوس کردست حلوا میفکن وعده حلوا به فردا دل و جانم بدان حلواست پیوست که صوفی را صفا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۵
چو او باشد دل دلسوز ما را چه باشد شب چه باشد روز ما را که خورشید ار فروشد ار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۴
خبر کن ای ستاره یار ما را که دریابد دل خون خوار ما را خبر کن آن طبیب عاشقان را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۳
دل و جان را در این حضرت بپالا چو صافی شد رود صافی به بالا اگر خواهی که ز آب…
بیشتر بخوانید »