مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۹۲
گر ندید آن شادجان این گلستان را شاد چیست گر نه لطف او بود پس عیش را بنیاد چیست گر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۹۱
مطربا این پرده زن کان یار ما مست آمدست وان حیات باصفای باوفا مست آمدست گر لباس قهر پوشد چون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۹۰
ساربانا اشتران بین سر به سر قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست باغبانا رعد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۸۹
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست گر چه با من مینشینی چون چنینی سود نیست چون دهانت بسته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۸۸
خدمت بیدوستی را قدر و قیمت هست نیست خدمت اندر دست هست و دوستی در دست نیست دوستی در اندرون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۸۷
خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست گفتمش آخر پی یک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۸۶
چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات چون نبینی بیجهت را نور او بین در جهات حوریان بین نوریان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۸۵
خلقهای خوب تو پیشت دود بعد از وفات همچو خاتونان مه رو میخرامند این صفات آن یکی دست تو گیرد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۸۴
عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست عشق آن دلدار ما را ذوق و جانی دیگرست سینههای روشنان بس…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۸۳
هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت هین که بس تاریک رویی ای گرفته آفتابت یاد داری که…
بیشتر بخوانید »