مولوی
-
غزل شمارهٔ ۵۳۲
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند نی آن چنان سیلیست این کش کس تواند کرد بند ذوق سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۱
صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بیکار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد خورشید اگر در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۳۰
امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد سلطان سلطانان ما از سوی میدان میرسد امروز توبه بشکنم پرهیز را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۲۹
خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۲۸
آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۲۷
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بیاصل را چون ذرهها برهم زند عالم همه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۲۶
ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد میگشت گرد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۲۵
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد ساقی به سوی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۲۴
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۵۲۳
ای بیوفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد…
بیشتر بخوانید »