مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۰۲۲
دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بیخبری چند از این کار چهره من رشک گل و دیده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۲۱
گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۲۰
ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر ساقی روح چون تویی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱۹
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر ای عشق شوخ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱۸
رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بیپا و سر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱۷
آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر یا می دهش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱۶
انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱۵
ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر تا سینهها روشن شود افزون شود نور نظر کوری هشیاران ده آن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱۴
حکم البین بموتی و عمد رضی الصد بحینی و قصد فتح الدهر عیون حسد فر آنی بفناکم و حسد یهرق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۱۳
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود میان این دل و آن یار می فروش چه بود فدیت…
بیشتر بخوانید »