مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۲۰۲
به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز دمی که شعشعه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۰۱
برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز من از خزینه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۲۰۰
ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۹۹
یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۹۸
سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۹۷
اگر آتش است یارت تو برو در او همیسوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز تو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۹۶
عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز خوردنی و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۹۵
سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز خانه خویش آمدی خوش اندرآ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۹۴
گر نهای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز گر چه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۹۳
من از سخنان مهرانگیز دل پر دارم ز خواب برخیز ای آنک رخ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم…
بیشتر بخوانید »