مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۷۹۲
سر نهاده بر قدمهای بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی راست گو جانا که امروز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۹۱
هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی در دل هر خار غم گلزار جان افزاستی گر نه جوشاجوش غیرت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۹۰
بار دیگر ملتی برساختی برساختی سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی تا به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۸۹
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای در شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنهای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۸۸
آه از آن رخسار برق انداز خوش عیارهای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچارهای چون ز پیش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۸۷
ای مهی کاندر نکویی از صفت افزودهای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشودهای ای بسا کوه احد کز راه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۸۶
آتشینا آب حیوان از کجا آوردهای دانم این باری که الحق جان فزا آوردهای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۸۵
گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی ور چو چشم خونی او…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۸۴
در جهان گر بازجویی نیست بیسودا سری لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری جمله سوداها بر این فن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۷۸۳
ای نرفته از دل من اندرآ شاد آمدی ای تو شمع شب فروزی مرحبا شاد آمدی خانقاه روحیان را از…
بیشتر بخوانید »