مولوی
-
غزل شمارهٔ ۳۰۸۲
رهید جان دوم از خودی و از هستی شدهست صید شهنشاه خویش در مستی زهی وجود که جان یافت در…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی مرا چه مینگری کژ به شب خریدستی چه ظلم کردم بر تو که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۸۰
تو نور دیده جان یا دو دیده مایی که شعله شعله به نور بصر درافزایی تو آفتاب و دلم همچو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷۹
بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷۸
ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی گرسنه آمد و با نان همیکند بینی ز آفتاب گرفتهست خشم گازر نیز زهی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷۷
ایا مربی جان از صداع جان چونی ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی ز زحمت شب ما و ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷۶
بلندتر شدهست آفتاب انسانی زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷۵
بیا بیا که تو از نادرات ایامی برادری پدری مادری دلارامی به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد گزاف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷۴
مسلم آمد یار مرا دل افروزی چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی اگر سرم برود گو برو مرا…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳۰۷۳
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری بیا به دعوت شیرین ما چه میشوری حیات موج زنان گشته اندر…
بیشتر بخوانید »