مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۲۶۵
تا عرش ز سودای رخش ولولههاست در سینه ز بازار رخش غلغلههاست از بادهٔ او بر کف جان بلبلههاست در…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۶۴
تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست چون دیک هزار کف بسر میآرد تا…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۶۳
تا تن نبری دور زمانم کشته است آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است او نیست عجب که دشمن جانش کشت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۶۲
تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست والله که بجز شاد نمیدانم…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۶۱
تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۶۰
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذرهها رقصانست گویند که این وسوسهٔ شیطانست شیطان لطیف است و حیات…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۵۹
تا با تو ز هستی تو هستی باقیست ایمن منشین که بتپرستی باقیست گیرم بت پندار شکستی آخر آن بت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۵۸
تا این فلک آینهگون بر کار است اندریم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۵۷
بییار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۲۵۶
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست دانستن او نه درخور پایهٔ ماست در معرفتش همین قدر دانم ما…
بیشتر بخوانید »