مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۴۶۵
آن خوبانی که فتنهٔ بتکدهاند ما را به خرابات بتان ره زدهاند کافر دل و خونخواره این ره بدهاند وز…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۶۴
آنجا که بهر سخن دل ما گردد من میدانم که زود رسوا گردد چندان بکند یاد جمال خوش تو کر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۶۳
آنجا بنشین که همنشین مردانند تا دود کدورت ترا بنشانند اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان زانبیش که اندیشه کنی…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۶۲
آن تازه تنی که در بلای تو بود آغشته به خون کربلای تو بود یارب که چه کار دارد و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۶۱
آنان که محققان این درگاهند نزد دل اهل دل چو برگ کاهند اهل دل خاصگان شاهنشاهند باقی همه هرچه هست…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۶۰
آبی که از این دیده چو خون میریزد خونیست بیا ببین که چون میریزد پیداست که خون من چه برداشت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۵۹
اندر سر من نبود جز رای صلاح اندر شب و روز پاک جویای صلاح امسال چنانم که نیارم گفتن یک…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۵۸
ما را چو ز عشق میشود راست مزاج عشق است طبیب ما و داروی علاج پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۵۷
ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث پاکی و منزهی ز نسیان و حدث جز فکر تو در سرم همه…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۵۶
یک چشم من از روز جدائی بگریست چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست چون روز وصال شد فرازش کردم…
بیشتر بخوانید »