مولوی
-
رباعی شمارهٔ ۵۴۵
ای از قدمت خاک زمین خرم و شاد شد حامله از شادی و صد غنچه بزاد زین غلغلهای فتاد در…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۴۴
ای آنکه نخست بر سحر چشم تو زد وز با نمکی راه نظر چشم تو زد آنکس که چو توتیاش…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۴۳
ای آنکه ز تو مشکلم آسان گردد سرو و گل و باغ مست احسان گردد گل سرمست و خار بد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۴۲
اول که رخم زرد و دلم پرخون بود هم خرقه و همراه دلم مجنون بود آن صورت و آن قاعده…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۴۱
انوار صلاح دین برانگیخته باد بر دیده و جان عاشقان ریخته باد هر جان که لطیف گشت و از لطف…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۴۰
اندیشهٔ هشیار تو هشیار کشد زارش کشد و بزاری زار کشد شاهان همه خصم خویش بر دار کشند زان دولت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۳۹
اندر طلب آن قوم که بشتافتهاند از هرچه جز اوست روی برتافتهاند خاک در او باش که سلطان و فقیر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۳۸
اندر ره فقر دیده نادیده کنند هرچه آن نه حدیث تست نشنیده کنند خاک در آن باش که شاهان جهان…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۳۷
اندر رمضان خاک تو زر میگردد چون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد آن لقمه که خوردهای قذر میگردد وان صبر…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۳۶
اندر دل بیوفا غم و ماتم باد آن را که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچ…
بیشتر بخوانید »