مثنوی معنوی
-
بخش ۸ – پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی
آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد که آب را رد کرد حس حق ببردش باز در…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۷ – بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی
این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد این زکات و هدیه و ترک حسد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۶ – نواختن مصطفی علیهالسلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود میکرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی
این سخن پایان ندارد آن عرب ماند از الطاف آن شه در عجب خواست دیوانه شدن عقلش رمید دست عقل…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۵ – سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیهالسلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود میشست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود
کافرک را هیکلی بد یادگار یاوه دید آن را و گشت او بیقرار گفت آن حجره که شب جا داشتم…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۴ – در حجره گشادن مصطفی علیهالسلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود
مصطفی صبح آمد و در را گشاد صبح آن گمراه را او راه داد در گشاد و گشت پنهان مصطفی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۳ – در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یاکل فی سبعه امعاء و الممن یاکل فی معا واحد
کافران مهمان پیغامبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق ای تو مهماندار…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲ – تفسیر خذ اربعه من الطیر فصرهن الیک
تو خلیل وقتی ای خورشیدهش این چهار اطیار رهزن را بکش زانک هر مرغی ازینها زاغوش هست عقل عاقلان را…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱ – سر آغاز
شه حسامالدین که نور انجمست طالب آغاز سفر پنجمست این ضیاء الحق حسام الدین راد اوستادان صفا را اوستاد گر…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳۹ – نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به مصطفی صلیالله علیه و سلم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش
مصطفی میگفت پیش جبرئیل که چنانک صورت تست ای خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳۸ – موری بر کاغذ میرفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان میبینم موری دگر کی از هر دو چشم روشنتر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره
مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز هم که عجایب نقشها آن کلک کرد همچو…
بیشتر بخوانید »