سهراب
-
بخش ۲۱
وزان جایگه شاه لشکر براند به ایران خرامید و رستم بماند بدان تا زواره بیاید ز راه بدو آگهی آورد…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۲۰
بفرمود رستم که تا پیشکار یکی جامه افگند بر جویبار جوان را بران جامه آن جایگاه بخوابید و آمد به…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۹
به گودرز گفت آن زمان پهلوان کز ایدر برو زود روشن روان پیامی ز من پیش کاووس بر بگویش که…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۸
دگر باره اسپان ببستند سخت به سر بر همی گشت بدخواه بخت به کشتی گرفتن نهادند سر گرفتند هر دو…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۷
چو خورشید تابان برآورد پر سیه زاغ پران فرو برد سر تهمتن بپوشید ببر بیان نشست از بر ژنده پیل…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۶
برفتند و روی هوا تیره گشت ز سهراب گردون همی خیره گشت تو گفتی ز جنگش سرشت آسمان نیارامد از…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۵
به آوردگه رفت نیزه بکفت همی ماند از گفت مادر شگفت یکی تنگ میدان فرو ساختند به کوتاه نیزه همی…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۴
چو بشنید این گفتهای درشت نهان کرد ازو روی و بنمود پشت ز بالا زدش تند یک پشت دست بیفگند…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۳
چو افگند خور سوی بالا کمند زبانه برآمد ز چرخ بلند بپوشید سهراب خفتان جنگ نشست از بر چرمهٔ سنگ…
بیشتر بخوانید » -
بخش ۱۲
چو خورشید گشت از جهان ناپدید شب تیره بر دشت لشکر کشید تهمتن بیامد به نزدیک شاه میان بستهٔ جنگ…
بیشتر بخوانید »