ز جهرم فرخ زاد راخواندند بران تخت شاهیش بنشاندند چو برتخت بنشست و کرد آفرین ز نیکی دهش بر جهان…
بیشتر بخوانید »چو بگذشت زو شاه شد یزدگرد به ماه سفندار مذ روز ارد چه گفت آن سخنگوی مرد دلیر چو از…
بیشتر بخوانید »یکی دخت دیگر بد آزرم نام ز تاج بزرگان رسیده به کام بیامد به تخت کیان برنشست گرفت این جهان…
بیشتر بخوانید »یکی دختری بود پوران بنام چو زن شاه شد کارها گشت خام بران تخت شاهیش بنشاندند بزرگان برو گوهر افشاندند…
بیشتر بخوانید »فرایین چو تاج کیان برنهاد همیگفت چیزی که آمدش یاد همیگفت شاهی کنم یک زمان نشینم برین تخت بر شادمان…
بیشتر بخوانید »چو بنشست بر تخت شاه اردشیر از ایران برفتند برنا و پیر بسی نامداران گشته کهن بدان تا چگونه سرآید…
بیشتر بخوانید »پس آگاهی به نزد گر از که زو بود خسرو بگرم و گداز فرستاد گویندهای راز روم که در خاک…
بیشتر بخوانید »چو آوردم این روز خسرو ببن ز شیروی و شیرین گشایم سخن چو پنجاه و سه روز بگذشت زین که…
بیشتر بخوانید »هر آنکس که بد کرد با شهریار شب و روز ترسان بد از روزگار چو شیروی ترسنده و خام بود…
بیشتر بخوانید »چوبشنید شیروی بگریست سخت دلش گشت ترسان ازان تاج وتخت چوازپیش برخاستند آن گروه که او راهمیداشتندی ستوه به گفتار…
بیشتر بخوانید »
