سکندر سوی روشنایی رسید یکی بر شد کوه رخشنده دید زده بر سر کوه خارا عمود سرش تا به ابر…
بیشتر بخوانید »بپرسید هرچیز و دریا بدید وزان روی لشکر به مغرب کشید یکی شارستان پیشش آمد بزرگ بدو اندرون مردمانی سترگ…
بیشتر بخوانید »وزان جایگه شاد لشگر براند بزرگان بیدار دل را بخواند همی رفت تا سوی شهری رسید که آن را میان…
بیشتر بخوانید »چو نزدیکی نرمپایان رسید نگه کرد و مردم بیاندازه دید نه اسپ و نه جوشن نه تیغ و نه گرز…
بیشتر بخوانید »همی رفت منزل به منزل به راه ز ره رنجه و مانده یکسر سپاه ز شهر برهمن به جایی رسید…
بیشتر بخوانید »وزان جایگه رفت خورشیدفش بیامد دمان تا زمین حبش ز مردم زمین بود چون پر زاغ سیه گشته و چشمها…
بیشتر بخوانید »وزان جایگه لشکر اندر کشید دمان تا به شهر برهمن رسید بدان تا ز کردارهای کهن بپرسد ز پرهیزگاران سخن…
بیشتر بخوانید »همی چاره جست آن شب دیریاز چو خورشید بنمود چینی طراز برافراخت از کوه زرین درفش نگونسار شد پرنیانی بنفش…
بیشتر بخوانید »چو طینوش گفت سکندر شنید به کردار باد دمان بردمید بدو گفت کای ناکس بیخرد ترا مردم از مردمان نشمرد…
بیشتر بخوانید »بخندید قیدافه از کار اوی ازان مردی و تند گفتار اوی بدو گفت کای خسرو شیرفش به مردی مگردان سر…
بیشتر بخوانید »
