به بابل همان روز شد دردمند بدانست کامد به تنگی گزند دبیر جهاندیده را پیش خواند هرانچش به دل بود…
بیشتر بخوانید »چو آگاه شد لشکر از درد شاه جهان گشت بر نامداران سپاه به تخت بزرگی نهادند روی جهان شد سراسر…
بیشتر بخوانید »بدانست کش مرگ نزدیک شد بروبر همی روز تاریک شد بران بودش اندیشه کاندر جهان نماند کسی از نژاد مهان…
بیشتر بخوانید »سکندر سپه را به بابل کشید ز گرد سپه شد هوا ناپدید همی راند یک ماه خود با سپاه ندیدند…
بیشتر بخوانید »وزان روی لشکر سوی چین کشید سر نامداران به بیرون کشید همی راند منزل به منزل به دشت چهل روز…
بیشتر بخوانید »بدان جایگه شاه ماهی بماند پسانگه بجنبید و لشکر براند ازان سبز دریا چو گشتند باز بیابان گرفتند و راه…
بیشتر بخوانید »ز راه بیابان به شهری رسید ببد شاد کآواز مردم شنید همه بوم و بر باغ آباد بود در مردم…
بیشتر بخوانید »سوی باختر شد چو خاور بدید ز گیتی همی رای رفتن گزید برهبر یکی شارستان دید پاک که نگذشت گویی…
بیشتر بخوانید »همی رفت یک ماه پویان به راه به رنج اندر از راه شاه و سپاه چنین تا به نزدیک کوهی…
بیشتر بخوانید »سکندر چو بشنید شد سوی کوه به دیدار بر تیغ شد بیگروه سرافیل را دید صوری به دست برافراخته سر…
بیشتر بخوانید »
