اگر شاه دیدی وگر زیردست وگر پاکدل مرد یزدانپرست چنان دان که چاره نباشد ز جفت ز پوشیدن و خورد…
بیشتر بخوانید »نگر خواب را بیهده نشمری یکی بهره دانی ز پیغمبری به ویژه که شاه جهان بیندش روان درخشنده بگزیندش ستاره…
بیشتر بخوانید »چو کسری نشست از بر تخت عاج به سر برنهاد آن دلافروز تاج بزرگان گیتی شدند انجمن چو بنشست سالار…
بیشتر بخوانید »چو بر تخت بنشست فرخ قباد کلاه بزرگی به سر برنهاد سوی طیسفون شد ز شهر صطخر که آزادگان را…
بیشتر بخوانید »بیامد یکی مرد مزدک بنام سخنگوی با دانش و رای و کام گرانمایه مردی و دانش فروش قباد دلاور بدو…
بیشتر بخوانید »چو بنشست با سوگ ماهی بلاش سرش پر ز گرد و رخش پرخراش سپاه آمد و موبد موبدان هر آنکس…
بیشتر بخوانید »چو هرمز برآمد به تخت پدر به سر برنهاد آن کیی تاج زر چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم…
بیشتر بخوانید »بیامد بتخت کیی برنشست چنان چون بود شاه یزدانپرست نخستین چنین گفت با مهتران که ای پرهنر پاکدل سروران همیخواهم…
بیشتر بخوانید »چو شد پادشا بر جهان یزدگرد سپاه پراگنده را کرد گرد نشستند با موبدان و ردان بزرگان و سالاروش بخردان…
بیشتر بخوانید »ازان پس به هرسو یکی نامه کرد به جایی که درویش بد جامه کرد بپرسید هرجا که بیرنج کیست به…
بیشتر بخوانید »
