برین سان همی خورد شست و سه سال کس اندر زمانه نبودش همال سر سال در پیش او شد دبیر…
بیشتر بخوانید »چو باز آمد از راه بهرامشاه به آرام بنشست بر پیشگاه ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد دلش…
بیشتر بخوانید »پس آگاه شد شنگل از کار شاه ز دختر که شد شاه را پیشگاه به دیدار ایران بدش آرزوی بر…
بیشتر بخوانید »بیامد ز میدان چو تیر از کمان بر دختر خویش رفت آن زمان قلم خواست از ترک و قرطاس خواست…
بیشتر بخوانید »چو آگاهی آمد به ایران که شاه بیامد ز قنوج خود با سپاه ببستند آذین به راه و به شهر…
بیشتر بخوانید »سواری ز قنوج تازان برفت به آگاهی رفتن شاه تفت که برزوی و ایرانیان رفتهاند همان دختر شاه را بردهاند…
بیشتر بخوانید »چو بهرام با دخت شنگل بساخت زن او همی شاه گیتی شناخت شب و روز گریان بد از مهر اوی…
بیشتر بخوانید »همان شاه شنگل دلی پر ز درد همی داشت از کار او روی زرد شب آمد بیاورد فرزانه را همان…
بیشتر بخوانید »چو زین آگهی شد به فغفور چین که با فر مردی ز ایران زمین به نزدیک شنگل فرستاده بود همانا…
بیشتر بخوانید »یکی اژدها بود بر خشک و آب به دریا بدی گاه بر آفتاب همی درکشیدی به دم ژنده پیل وزو…
بیشتر بخوانید »
