خانه | مولوی | مثنوی معنوی | دفتر چهارم

دفتر چهارم

بخش ۱۳۹ – نمودن جبرئیل علیه‌السلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همه شعاعش

مصطفی می‌گفت پیش جبرئیل که چنانک صورت تست ای خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره‌وار گفت نتوانی و طاقت نبودت حس ضعیفست و تنک سخت آیدت گفت بنما تا ببیند این جسد تا چد حد حس نازکست و بی‌مدد آدمی را هست حس تن سقیم لیک در باطن یکی خلقی عظیم بر مثال سنگ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۸ – موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره

مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز هم که عجایب نقشها آن کلک کرد هم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد گفت آن مور اصبعست آن پیشه‌ور وین قلم در فعل فرعست و اثر گفت آن مور سوم کز بازوست که اصبع لاغر ز زورش نقش بست هم‌چنین می‌رفت بالا تا یکی مهتر موران فطن …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۷ – رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی

رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرد بود صاف گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط گفت تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عظم تو بازیستند گفت رگهای من‌اند آن کوهها مثل من نبوند در حسن و بها من به هر شهری رگی دارم نهان بر عروقم بسته اطراف جهان حق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۶ – بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند

این سخن پایان ندارد موسیا هین رها کن آن خران را در گیا تا همه زان خوش علف فربه شوند هین که گرگانند ما را خشم‌مند نالهٔ گرگان خود را موقنیم این خران را طعمهٔ ایشان کنیم این خران را کیمیای خوش دمی از لب تو خواست کردن آدمی تو بسی کردی به دعوت لطف و جود آن خران را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۵ – اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا

آمده اول به اقلیم جماد وز جمادی در نباتی اوفتاد سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناورد از نبرد وز نباتی چون به حیوانی فتاد نامدش حال نباتی هیچ یاد جز همین میلی که دارد سوی آن خاصه در وقت بهار و ضیمران هم‌چو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان هم‌چو میل مفرط هر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۴ – باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

که آمدش پیغام از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فاستقم این درخت تن عصای موسیست که امرش آمد که بیندازش ز دست تا ببینی خیر او و شر او بعد از آن بر گیر او را ز امر هو پیش از افکندن نبود او غیر چوب چون به امرش بر گرفتی گشت خوب اول او بد برگ‌افشان بره را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۳ – حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبن می‌نماید ترا کی چنینها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرودبن فرود آی تا آن خیالها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می‌دید خیال نبود و جواب این مثالیست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت

آن زنی می‌خواست تا با مول خود بر زند در پیش شوی گول خود پس به شوهر گفت زن کای نیکبخت من برآیم میوه چیدن بر درخت چون برآمد بر درخت آن زن گریست چون ز بالا سوی شوهر بنگریست گفت شوهر را کای مابون رد کیست آن لوطی که بر تو می‌فتد تو به زیر او چو زن بغنوده‌ای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۲ – در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین وارحم الراحمین

گفت قبطی تو دعایی کن که من از سیاهی دل ندارم آن دهن که بود که قفل این دل وا شود زشت را در بزم خوبان جا شود مسخی از تو صاحب خوبی شود یا بلیسی باز کروبی شود یا بفر دست مریم بوی مشک یابد و تری و میوه شاخ خشک سبطی آن دم در سجود افتاد و گفت …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۱ – لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو بنیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است

من شنیدم که در آمد قبطیی از عطش اندر وثاق سبطیی گفت هستم یار و خویشاوند تو گشته‌ام امروز حاجتمند تو زانک موسی جادوی کرد و فسون تا که آب نیل ما را کرد خون سبطیان زو آب صافی می‌خورند پیش قبطی خون شد آب از چشم‌بند قبط اینک می‌مرند از تشنگی از پی ادبار خود یا بدرگی بهر خود …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۳۰ – تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه

گفت استر راست گفتی ای شتر این بگفت و چشم کرد از اشک پر ساعتی بگریست و در پایش فتاد گفت ای بگزیدهٔ رب العباد چه زیان دارد گر از فرخندگی در پذیری تو مرا دربندگی گفت چون اقرار کردی پیش من رو که رستی تو ز آفات زمن دادی انصاف و رهیدی از بلا تو عدو بودی شدی ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۹ – قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او را

اشتری را دید روزی استری چونک با او جمع شد در آخری گفت من بسیار می‌افتم برو در گریوه و راه و در بازار و کو خاصه از بالای که تا زیر کوه در سر آیم هر زمانی از شکوه کم همی‌افتی تو در رو بهر چیست یا مگر خود جان پاکت دولتیست در سر آیم هر دم و زانو …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۸ – بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش

پس برو خاموش باش از انقیاد زیر ظل امر شیخ و اوستاد ورنه گر چه مستعد و قابلی مسخ گردی تو ز لاف کاملی هم ز استعداد وا مانی اگر سر کشی ز استاد راز و با خبر صبر کن در موزه دوزی تو هنوز ور بوی بی‌صبر گردی پاره‌دوز کهنه‌دوزان گر بدیشان صبر و حلم جمله نودوزان شدندی هم …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۷ – بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست

پیش‌بینی این خرد تا گور بود وآن صاحب دل به نفخ صور بود این خرد از گور و خاکی نگذرد وین قدم عرصهٔ عجایب نسپرد زین قدم وین عقل رو بیزار شو چشم غیبی جوی و برخوردار شو هم‌چو موسی نور کی یابد ز جیب سخرهٔ استاد و شاگردان کتاب زین نظر وین عقل ناید جز دوار پس نظر بگذار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۶ – تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مره

هم‌چو پیغامبر ز گفتن وز نثار توبه آرم روز من هفتاد بار لیک آن مستی شود توبه‌شکن منسی است این مستی تن جامه کن حکمت اظهار تاریخ دراز مستیی انداخت در دانای راز راز پنهان با چنین طبل و علم آب جوشان گشته از جف القلم رحمت بی‌حد روانه هر زمان خفته‌اید از درک آن ای مردمان جامهٔ خفته خورد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۵ – قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست

هم‌چو پوران عزیز اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر گشته ایشان پیر و باباشان جوان پس پدرشان پیش آمد ناگهان پس بپرسیدند ازو کای ره‌گذر از عزیر ما عجب داری خبر که کسی‌مان گفت که امروز آن سند بعد نومیدی ز بیرون می‌رسد گفت آری بعد من خواهد رسید آن یکی خوش شد چو این مژده شنید بانگ می‌زد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۴ – بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کلست چون با عقل کل بکژروی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان

کل عالم صورت عقل کلست کوست بابای هر آنک اهل قل است چون کسی با عقل کل کفران فزود صورت کل پیش او هم سگ نمود صلح کن با این پدر عاقی بهل تا که فرش زر نماید آب و گل پس قیامت نقد حال تو بود پیش تو چرخ و زمین مبدل شود من که صلحم دایما با این …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۳ – حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط بود او خندان و گریان جمله رهط پس بگفتندش چه جای خنده است قحط بیخ مؤمنان بر کنده است رحمت از ما چشم خود بر دوختست ز آفتاب تیز صحرا سوختست کشت و باغ و رز سیه استاده است در زمین نم نیست نه بالا نه پست خل می‌میرند زین قحط و عذاب ده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۲ – در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

ای برادر دانک شه‌زاده توی در جهان کهنه زاده از نوی کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو چون در افکندت دریغ آلوده روذ دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از رب الفلق زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۱ – مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

او شنیده بود از دور این خبر که اسیر پیرزن گشت آن پسر کان عجوزه بود اندر جادوی بی‌نظیر و آمن از مثل و دوی دست بر بالای دستست ای فتی در فن و در زور تا ذات خدا منتهای دستها دست خداست بحر بی‌شک منتهای سیلهاست هم ازو گیرند مایه ابرها هم بدو باشد نهایت سیل را گفت شاهش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۲۰ – اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش

مادر شه‌زاده گفت از نقص عقل شرط کفویت بود در عقل نقل تو ز شح و بخل خواهی وز دها تا ببندی پور ما را بر گدا گفت صالح را گدا گفتن خطاست کو غنی القلب از داد خداست در قناعت می‌گریزد از تقی نه از لیمی و کسل هم‌چون گدا قلتی کان از قناعت وز تقاست آن ز فقر …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۹ – عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل

پس عروسی خواست باید بهر او تا نماید زین تزوج نسل رو گر رود سوی فنا این باز باز فرخ او گردد ز بعد باز باز صورت او باز گر زینجا رود معنی او در ولد باقی بود بهر این فرمود آن شاه نبیه مصطفی که الولد سر ابیه بهر این معنی همه خلق از شغف می‌بیاموزند طفلان را حرف …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۸ – حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی بوی روی نمود یوم یفرالمرء من اخیه و امه و ابیه نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التراب ربیع الصبیان آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید

پادشاهی داشت یک برنا پسر باطن و ظاهر مزین از هنر خواب دید او کان پسر ناگه بمرد صافی عالم بر آن شه گشت درد خشک شد از تاب آتش مشک او که نماند از تف آتش اشک او آنچنان پر شد ز دود و درد شاه که نمی‌یابید در وی راه آه خواست مردن قالبش بی‌کار شد عمر مانده …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۷ – مثال دیگر هم درین معنی

هست بازیهای آن شیر علم مخبری از بادهای مکتتم گر نبودی جنبش آن بادها شیر مرده کی بجستی در هوا زان شناسی باد را گر آن صباست یا دبورست این بیان آن خفاست این بدن مانند آن شیر علم فکر می‌جنباند او را دم به دم فکر کان از مشرق آید آن صباست وآنک از مغرب دبور با وباست مشرق …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۶ – بیان آنک روح حیوانی و عقل جز وی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم‌چون روغن پنهانست

جوهر صدقت خفی شد در دروغ هم‌چو طعم روغن اندر طعم دوغ آن دروغت این تن فانی بود راستت آن جان ربانی بود سالها این دوغ تن پیدا و فاش روغن جان اندرو فانی و لاش تا فرستد حق رسولی بنده‌ای دوغ را در خمره جنباننده‌ای تا بجنباند به هنجار و به فن تا بدانم من که پنهان بود من …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۵ – مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خلقت خلقا اهلکتهم و جواب آمدن

گفت موسی ای خداوند حساب نقش کردی باز چون کردی خراب نر و ماده نقش کردی جان‌فزا وانگهان ویران کنی این را چرا گفت حق دانم که این پرسش ترا نیست از انکار و غفلت وز هوا ورنه تادیب و عتابت کردمی بهر این پرسش ترا آزردمی لیک می‌خواهی که در افعال ما باز جویی حکمت و سر بقا تا …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۴ – گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجه خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا

من خلیل وقتم و او جبرئیل من نخواهم در بلا او را دلیل او ادب ناموخت از جبریل راد که بپرسید از خلیل حق مراد که مرادت هست تا یاری کنم ورنه بگریزم سبکباری کنم گفت ابراهیم نی رو از میان واسطه زحمت بود بعد العیان بهر این دنیاست مرسل رابطه مؤمنان را زانک هست او واسطه هر دل ار …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۳ – خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی

پادشاهی بر ندیمی خشم کرد خواست تا از وی برآرد دود و گرد کرد شه شمشیر بیرون از غلاف تا زند بر وی جزای آن خلاف هیچ کس را زهره نه تا دم زند یا شفیعی بر شفاعت بر تند جز عمادالملک نامی در خواص در شفاعت مصطفی‌وارانه خاص بر جهید و زود در سجده فتاد در زمان شه تیغ …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۲ – وحی کردن حق به موسی علیه‌السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می‌دارم

گفت موسی را به وحی دل خدا کای گزیده دوست می‌دارم ترا گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم موجب آن تا من آن افزون کنم گفت چون طفلی به پیش والده وقت قهرش دست هم در وی زده خود نداند که جز او دیار هست هم ازو مخمور هم از اوست مست مادرش گر سیلیی بر وی زند هم به …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۱ – تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما می‌بینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمی‌بینید آن را

هیچ نقاشی نگارد زین نقش بی امید نفع بهر عین نقش بلک بهر میهمانان و کهان که به فرجه وارهند از اندهان شادی بچگان و یاد دوستان دوستان رفته را از نقش آن هیچ کوزه‌گر کند کوزه شتاب بهر عین کوزه نه بر بوی آب هیچ کاسه گر کند کاسه تمام بهر عین کاسه نه بهر طعام هیچ خطاطی نویسد …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۱۰ – جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید

دی یکی می‌گفت عالم حادثست فانیست این چرخ و حقش وارثست فلسفیی گفت چون دانی حدوث حادثی ابر چون داند غیوث ذره‌ای خود نیستی از انقلاب تو چه می‌دانی حدوث آفتاب کرمکی کاندر حدث باشد دفین کی بداند آخر و بدو زمین این به تقلید از پدر بشنیده‌ای از حماقت اندرین پیچیده‌ای چیست برهان بر حدوث این بگو ورنه خامش …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۹ – در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست

هر کجا خدا دوزخ کند اوج را بر مرغ دام و فخ کند هم ز دندانت برآید دردها تا بگویی دوزخست و اژدها یا کند آب دهانت را عسل که بگویی که بهشتست و حلل از بن دندان برویاند شکر تا بدانی قوت حکم قدر پس به دندان بی‌گناهان را مگز فکر کن از ضربت نامحترز نیل را بر قبطیان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۸ – منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین

آن امیران عرب گرد آمدند نزد پیغامبر منازع می‌شدند که تو میری هر یک از ما هم امیر بخش کن این ملک و بخش خود بگیر هر یکی در بخش خود انصاف‌جو تو ز بخش ما دو دست خود بشو گفت میری مر مرا حق داده است سروری و امر مطلق داده است کین قران احمدست و دور او هین …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۷ – نومید شدن موسی علیه‌السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون

گفت موسی لطف بنمودیم وجود خود خداوندیت را روزی نبود آن خداوندی که نبود راستین مر ورا نه دست دان نه آستین آن خداوندی که دزدیده بود بی دل و بی جان و بی دیده بود آن خداوندی که دادندت عوام باز بستانند از تو هم‌چو وام ده خداوندی عاریت به حق تا خداوندیت بخشد متفق

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۶ – تزییف سخن هامان علیه‌اللعنه

دوست از دشمن همی نشناخت او نرد را کورانه کژ می‌باخت او دشمن تو جز تو نبود این لعین بی‌گناهان را مگو دشمن به کین پیش تو این حالت بد دولتست که دوادو اول و آخر لتست گر ازین دولت نتازی خز خزان این بهارت را همی آید خزان مشرق و مغرب چو تو بس دیده‌اند که سر ایشان ز …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۵ – مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام

گفت با هامان چون تنهااش بدید جست هامان و گریبان را درید بانگها زد گریه‌ها کرد آن لعین کوفت دستار و کله را بر زمین که چگونه گفت اندر روی شاه این چنین گستاخ آن حرف تباه جمله عالم را مسخر کرده تو کار را با بخت چون زر کرده تو از مشارق وز مغارب بی‌لجاج سوی تو آرند سلطانان …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۴ – قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم‌الله وجهه چاره جست

یک زنی آمد به پیش مرتضی گفت شد بر ناودان طفلی مرا گرش می‌خوانم نمی‌آید به دست ور هلم ترسم که افتد او به پست نیست عاقل تا که دریابد چون ما گر بگویم کز خطر سوی من آ هم اشارت را نمی‌داند به دست ور بداند نشنود این هم به دست بس نمودم شیر و پستان را بدو او …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۳ – قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن

باز اسپیدی به کمپیری دهی او ببرد ناخنش بهر بهی ناخنی که اصل کارست و شکار کور کمپیری ببرد کوروار که کجا بودست مادر که ترا ناخنان زین سان درازست ای کیا ناخن و منقار و پرش را برید وقت مهر این می‌کند زال پلید چونک تتماجش دهد او کم خورد خشم گیرد مهرها را بر درد که چنین تتماج …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۲ – مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام

باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل‌سیه بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت بر جهید از جا و گفتا بخ لک آفتابی تاجر گشتت ای کلک عیب کل را خود بپوشاند کلاه خاصه …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۱ – قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنه

احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می‌سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق هدی ای رفیق راه اعلی می‌زدی گفت هر کس که مرا مژده دهد چون صفر پای …

بیشتر بخوانید »

بخش ۱۰۰ – بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله

چونک با کودک سر و کارم فتاد هم زبان کودکان باید گشاد که برو کتاب تا مرغت خرم یا مویز و جوز و فستق آورم جز شباب تن نمی‌دانی به کیر این جوانی را بگیر ای خر شعیر هیچ آژنگی نیفتد بر رخت تازه ماند آن شباب فرخت نه نژند پیریت آید برو نه قد چون سرو تو گردد دوتو …

بیشتر بخوانید »