غزلیات حافظحافظ

غزل ۱۹۲- سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کندهمدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند
دی گله‌ای ز طره‌اش کردم و از سر فسوسگفت که این سیاه کج گوش به من نمی‌کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف اوزان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند
پیش کمان ابرویش لابه همی‌کنم ولیگوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند
با همه عطف دامنت آیدم از صبا عجبکز گذر تو خاک را مشک ختن نمی‌کند
چون ز نسیم می‌شود زلف بنفشه پرشکنوه که دلم چه یاد از آن عهدشکن نمی‌کند
دل به امید روی او همدم جان نمی‌شودجان به هوای کوی او خدمت تن نمی‌کند
ساقی سیم ساق من گر همه درد می‌دهدکیست که تن چو جام می جمله دهن نمی‌کند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فیض ابربی مدد سرشک من در عدن نمی‌کند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنیده پندتیغ سزاست هر که را درد سخن نمی‌کند

 

غزل ۱۹۲

حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷ – ۷۹۲ هجری قمری برابر با ۷۰۶ - ۷۶۹ هجری شمسی)، شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به‌غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است او از مهمترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او بگونه‌ای به‌محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگداشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. در ایران این روز را روز بزرگداشت حافظ نامیده‌اند.

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

  1.  ١ -چرا سرو خرامان من براى گردش به سوى چمن نمى‌آيد؟همدم گل نمى‌شود و از گل ياس‌يادى نمى‌كند؟[سرو چمان،يعنى سرو خرامان و نازان،استعاره از معشوق خوش خرام است.]
     ٢ -ديروز از گيسوى سياه او شكوه كردم،به ريشخند گفت:اين سياه كج به حرف من گوش‌ نمى‌دهد![سياه كج:صفت زلف است.اين گيسوى سياه پرچين و شكن؛گله‌ى عاشق ظاهرا از اين‌است كه نمى‌تواند دست در حلقه‌ى گيسوى يار زند(بر اساس اين قرينه:دست در حلقه‌ى آن زلف دوتا نتوان كرد/تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد.)]
     ٣ -از هنگامى كه دل هرزه گرد من در چين و شكن زلف او گرفتار شده،ديگر از آن سفر دراز خود،
    قصد بازگشت به وطن را ندارد![كلمه‌ى چين ايهام دارد و معناى دومش كشور چين است.و چين‌نسبت به ايران بسيار فاصله داشته و سفر چين،كنايه از سفرى طولانى است.وطن،مجازا سينه‌ى‌عاشق است كه جايگاه اصلى دل است و اكنون دل عاشق كه در چين و شكن زلف يار گرفتار شده،ديگر قصد بازگشت به سينه‌ى او را ندارد.]
     ۴ -در برابر ابروانش،كه مانند كمانى است كشيده شده و آماده‌ى پرتاب تير،زارى و اظهار عجز و
    نياز مى‌كنم،اما او به زارى من توجهى ندارد!
    5-با آن كه چين دامن تو عطرآگين است و هنگام گذشتن تو بر زمين كشيده مى‌شود،از باد صبا
    در شگفتم كه چرا خاك گذرگاه تو را به مشك بوياى ختن تبديل نمى‌كند.[ظاهرا در چين دامن موادمعطر مى‌نهاده‌اند.بنابراين هنگام كشيده شدن دامن بر زمين-گويى-خاك معطر مى‌شده است.شاعر اعجاب مى‌كند كه چرا باد صبا اين خاك معطر را مانند مشك ختن در همه جا نمى‌پراكند!]
     ۶ -هنگامى كه بر اثر وزش نسيم،گل بنفشه پيچ و تاب بر مى‌دارد،دل من از آن يار پيمان‌شكن،
    چه بسيار ياد مى‌كند![شاعر به بنفشه شخصيت بخشيده و او را مانند زيبارويى مى‌بيند كه با وزش‌نسيم،گيسويش پرچين مى‌شود و دل شاعر با ديدن گيسوى بنفشه بسيار به ياد دلبر پيمان‌شكن‌مى‌افتد!چه،به معناى چه همه و چه بسيار،در مفهوم تعجب به كار رفته است،نه پرسش.]
     ٧ -دلم به اميد ديدن روى او،همدم جان نمى‌شود و جان در آرزوى رسيدن به او،به تن توجهى‌
    ندارد.[يعنى دل و جانم،آرزومند ديدار اوست.]
    8-ساقى سيمين ساق من،حتى اگر دردى شراب را به عاشقان بنوشاند(نه صافى آن را)كيست‌
    كه تمام وجودش مانند جام شراب به دهانى براى نوشيدن تبديل نشود.[جام شراب را به دهانى مانندكرده كه هميشه براى نوشيدن باز است و در مقام مبالغه مى‌گويد،عاشقان حتى دردى شراب را با تمام‌وجود از دست ساقى سيمين ساق مى‌نوشند.تمام وجودشان دهانى براى نوشيدن مى‌شود.]
     ٩ -نسبت به اشك چشم ستم روا مدار زيرا كه فيض و بخشش ابر،بدون يارى اشك من مرواريد
    گران‌بها نمى‌سازد.[آب رخ،استعاره از اشك است.شارحان،آن را آب‌رو معنى كرده‌اند كه چندان‌مناسب به نظر نمى‌رسد.مى‌گويد:به اين اشكى كه از چشمان من جارى است بى‌اعتنا نباش،به آن‌توجه كن(توجه نكردن تو ستم است).در مصراع دوم به يك باور كهن نظر دارد و آن اين كه اگر قطره‌ى باران در صدف بيفتد به مرواريد تبديل مى‌شود.بنابراين فيض ابر،كنايه از باران است.مى‌گويد باران بدون يارى اشك من و الگو و تأثير پذيرى از آن به مرواريد بدل نمى‌شود.پس،اشك‌ من بسيار ارزشمند است؛اين ارزشمندى را ناديده مگير!]
     ١٠ -حافظ پند نشنو،كشته‌ى غمزه‌ى نگاه تو شد؛آرى كسى كه سخن در او اثر نمى‌كند، شايسته‌ى شمشير است.[يعنى شايسته‌ى مرگ است.در برخى نسخه‌ها«درك سخن نمى‌كند»ضبط شده كه مناسب‌تر به نظر مى‌رسد.اما درد سخن كه در اغلب نسخه‌هاى معتبر ضبط شده،عميق‌تر است.درد سخن كردن،يعنى از سخن و پند،اثر پذيرفتن.متأثر شدن.]
    ****
    دیوان حافظ بر اساس نسخه قزوینی و خانلری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا