مکن عمر ضایع به افسوس و حیف که فرصت عزیزست و الوقت سیف
کوتهنظران را نبود جز غم خویش صاحبنظران را غم بیگانه و خویش
به کین دشمنان باطل میندیش که این حیفست ظاهر بر تن خویش
گر خود همه عالم بگشایی تو به تیغ چه سود که باز میگذاری به دریغ؟
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
زندهدل از مرده نصیحت نیوش مردهدل از زنده نگیرد به گوش
جایی نرسد کس به توانایی خویش الا تو چراغ رحمتش داری پیش
به شکر آنکه تو در خانهای و اهلت پیش نظر دریغ مدار از مسافر درویش
بزرگی نماند بر آن پایدار که مردم به چشمش نمایند خوار
دو عاشق را به هم بهتر بود روز دو هیزم را به هم خوشتر بود سوز