رباعیات سعدی
-
رباعی شمارهٔ ۵۳
روزی نظرش بر من درویش آمد دیدم که معلم بداندیش آمد نگذاشت که آفتاب بر من تابد آن سایه گران…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۴
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد گفتم که نمینهی رخی بر رخ…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۵
وقت گل و روز شادمانی آمد آن شد که به سرما نتوانی آمد رفت آنکه دلت به مهر ما گرم…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۶
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای افکند این دیدهٔ شوخ میبرد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۹
ما را به چه روی از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد جایی که درخت گل سوری…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۰
مشنو که مرا از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد لیکن چه کنم گر نکنم صبر و…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۱
آن خال حسن که دیدمی خالی شد وان لعبت با جمال جمالی شد چال زنخش که جان درو میآسود تا…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۵۲
دانی که چرا بر دهنم راز آمد مرغ دلم از درون به پرواز آمد؟ از من نه عجب که هاون…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۵
هر سرو که در بسیط عالم باشد شاید که به پیش قامتت خم باشد از سرو بلند هرگز این چشم…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۴۶
گر دست تو در خون روانم باشد مندیش که آن دم غم جانم باشد گویم چه گناه از من مسکین…
بیشتر بخوانید »