دیوان اشعار سعدی

  • غزل ۵۰

    عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست هر که با شاهد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۵۱

    آن نه زلفست و بناگوش که روزست و شب‌ست وان نه بالای صنوبر که درخت رطب‌ست نه دهانیست که در…

    بیشتر بخوانید »
  • شمارهٔ ۵۲

    آن ماه دوهفته در نقابست یا حوری دست در خضابست وان وسمه بر ابروان دلبند یا قوس قزح بر آفتابست…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۶

    دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست از خانه برون آمد و بازار بیاراست در وهم نگنجد که چه دلبند و…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۷

    سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست گر بزنندم به تیغ…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۸

    صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و قبول هر…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۳

    اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست اگر قبول کنی ور برانی از…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۴

    بوی گل و بانگ مرغ برخاست هنگام نشاط و روز صحراست فراش خزان ورق بیفشاند نقاش صبا چمن بیاراست ما…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۵

    خوش می‌رود این پسر که برخاست سرویست چنین که می‌رود راست ابروش کمان قتل عاشق گیسوش کمند عقل داناست بالای…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹

    بی تو حرامست به خلوت نشست حیف بود در به چنین روی بست دامن دولت چو به دست اوفتاد گر…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا