دیوان اشعار سعدی
-
قطعه شمارهٔ ۹
کوه عنبر نشسته بر زنخش راست گویی بهیست مشکآلود گر به چنگال صوفیان افتد ندهندش مگر به شفتالود
بیشتر بخوانید » -
قطعه شمارهٔ ۱۰
تو آن نهای که به جور از تو روی برپیچند گناه تست و من استادهام به استغفار مرا غبار تو…
بیشتر بخوانید » -
قطعه شمارهٔ ۴ – پیداست که آخرالزمان است!
آشفتن چشمهای مستت دود دل یار مهربانست وین طرفه که درد چشم او را خونابه ز چشم ما روانست دو…
بیشتر بخوانید » -
قطعه شمارهٔ ۵
خوب را گو پلاس در بر کن که همان لعبت نگارینست زشت را گو هزار حله بپوش که همان مردهشوی…
بیشتر بخوانید » -
قطعه شمارهٔ ۶
در قطرهٔ باران بهاری چه توان گفت؟ در نافهٔ آهوی تتاری چه توان گفت؟ گر در همه چیزی صفت و…
بیشتر بخوانید » -
قطعه شمارهٔ ۱
متی حللت به شیراز یا نسیم الصبح خذالکتاب و بلغ سلامی الاحباب اگر چه صبر من از روی دوست ممکن…
بیشتر بخوانید » -
قطعه شمارهٔ ۲
گر مرا بیتو در بهشت برند دیده از دیدنش بخواهم دوخت کاین چنینم خدای وعده نکرد که مرا در بهشت…
بیشتر بخوانید » -
قطعه شمارهٔ ۳
گفتم چه کردهام که نگاهم نمیکنی؟ وآن دوستی که داشتی اول چرا کم است؟ گفتا به جرم آنکه به هفتاد…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۶
گر دولت و بخت باشد و روزبهی در پای تو سر ببازم ای سرو سهی سهلست که من در قدمت…
بیشتر بخوانید » -
رباعی شمارهٔ ۱۴۲
گر کام دل از زمانه تصویر کنی بیفایده خود را ز غمان پیر کنی گیرم که ز دشمن گله آری…
بیشتر بخوانید »