سعدی
-
شمارهٔ ۱۲
چنین که هست نماند قرار دولت و ملک که هر شبی را بیاختلاف روزی هست چو دست دست تو باشد…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۳
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست به روزگار سلامت سلاح جنگ…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۴
مرا گویند با دشمن برآویز گرت چالاکی و مردانگی هست کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟ کند هرگز چنین دیوانگی مست؟…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۷ – ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است
تو آن نکردهای از فعل خیر با من و غیر که دست فضل کند دامن امید رها جز آستانهٔ فضلت…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۸
مباش غره به گفتار مادح طماع که دام مکر نهاد از برای صید نصیب امیر ظالم جاهل که خون خلق…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۹
احدا سامع المناجات صمدا کافی المهمات هیچ پوشیده از تو پنهان نیست عالم السر و الخفیات زیر و بالا نمیتوانم…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۱۰
به سکندر نه ملک ماند و نه مال به فریدون نه تاج ماند و نه تخت بیش از آن کن…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۴ – ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است
سخن به ذکر تو آراستن مراد آنست که پیش اهل هنر منصبی بود ما را وگرنه منقبت آفتاب معلومست چه…
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۵
طریق و رسم صاحبدولتانست که بنوازند مردان نکو را دگر چون با خداوندان بقا داد نکو دارند فرزندان او را
بیشتر بخوانید » -
شمارهٔ ۶ – در ستایش
هر که در بند تو شد بستهٔ جاوید بماند پای رفتن به حقیقت نبود بندی را بندگان شکر خداوند بگویند…
بیشتر بخوانید »