سعدی

  • غزل ۳۹۹

    خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۴۰۰

    وه که در عشق چنان می‌سوزم که به یک شعله جهان می‌سوزم شمع وش پیش رخ شاهد یار دم به…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹۵

    گر من ز محبتت بمیرم دامن به قیامتت بگیرم از دنیی و آخرت گزیرست وز صحبت دوست ناگزیرم ای مرهم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹۶

    من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم مگر ببینمت از دور و گام برگیرم من این خیال نبندم که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹۷

    از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹۱

    من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم ستم از کسیست بر من که…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹۲

    من دوست می‌دارم جفا کز دست جانان می‌برم طاقت نمی‌دارم ولی افتان و خیزان می‌برم از دست او جان می‌برم…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹۳

    گر به رخسار چو ماهت صنما می‌نگرم به حقیقت اثر لطف خدا می‌نگرم تا مگر دیده ز روی تو بیابد…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۹۴

    به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمی‌پذیرم همه عمر با…

    بیشتر بخوانید »
  • غزل ۳۸۸

    منم این بی تو که پروای تماشا دارم کافرم گر دل باغ و سر صحرا دارم بر گلستان گذرم بی…

    بیشتر بخوانید »
دکمه بازگشت به بالا