گلستان
-
حکایت شمارهٔ ۷
یکی را از حکما شنیدم که میگفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۱
یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۳
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲
بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی. گفت ای…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۵
ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر. کسی گفت…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۶
دزدی گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز میکنی گفت
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۷
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۸
درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۲
مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شمارهٔ ۲۳
صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی برو غالب آمد و دام از…
بیشتر بخوانید »