بوستان
-
حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر
شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردنکشی بر وی…
بیشتر بخوانید » -
گفتار اندر بیوفائی دنیا
جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان…
بیشتر بخوانید » -
در تغیر روزگار و انتقال مملکت
شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد…
بیشتر بخوانید » -
حکایت قزل ارسلان با دانشمند
قزل ارسلان قلعهای سخت داشت که گردن به الوند بر میفراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو…
بیشتر بخوانید » -
حکایت حجاج یوسف
حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بینداز و…
بیشتر بخوانید » -
در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان
الا تا بغفلت نخفتی که نوم حرام است بر چشم سالار قوم غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار…
بیشتر بخوانید » -
حکایت در این معنی
یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف حسد که میبرد بر…
بیشتر بخوانید » -
حکایت شحنه مردم آزار
گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم بجز بد ندید بیفتاد…
بیشتر بخوانید » -
حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان
شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر سپهدار و گردن کش و پیلتن نکو روی…
بیشتر بخوانید » -
صفت جمعیت اوقات درویشان راضی
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمنتر از ملک درویش نیست سبکبار مردم سبکتر روند حق این است و…
بیشتر بخوانید »