غزلیات
-
غزل شمارهٔ ۲۹۸۰
آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی اندر جهان مرده درآیی و جان شوی اندر دو چشم کور درآیی نظر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۹
هر روز بامداد طلبکار ما تویی ما خوابناک و دولت بیدار ما تویی هر روز زان برآری ما را ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۸
ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری وز شور خویش در من شوریده ننگری بر چهره نزار تو صفرای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۷
هر روز بامداد درآید یکی پری بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری گر عاشقی نیابی مانند من…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۶
شد جادوی حرام و حق از جادوی بری بر تو حرام نیست که محبوب ساحری میبند و میگشا که همین…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۵
هر روز بامداد به آیین دلبری ای جان جان جان به من آیی و دل بری ای کوی من گرفته…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۴
آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بیسر و باسر اشارتی زان رنگ اشارتی که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۳
ای از جمال حسن تو عالم نشانهای مقصود حسن توست و دگرها بهانهای نقاش را اگر ز جمال تو قبله…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۲
ای آن که مر مرا تو به از جان و دیدهای در جان من هر آنچ ندیدم تو دیدهای بگزیدهام…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۹۷۱
اندر قمارخانه چون آمدی به بازی کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی با جمله سازواری ای جان به نیک…
بیشتر بخوانید »