دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۲۱۰
گر نه تهی باشدی بیشترین جویها خواجه چرا میدود تشنه در این کویها خم که در او باده نیست هست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۹
ای در ما را زده شمع سرایی درآ خانه دل آن توست خانه خدایی درآ خانه ز تو تافتهست روشنیی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۸
از جهت ره زدن راه درآرد مرا تا به کف رهزنان بازسپارد مرا آنک زند هر دمی راه دو صد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۷
ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا آن چه نبردست وهم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۶
ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا سوسن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۵
چند گریزی ز ما چند روی جا به جا جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا چند بکردی طواف…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۴
سر بر گریبان درست صوفی اسرار را تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را می که به خم حقست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۳
آمد بهار خرم آمد نگار ما چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما آمد مهی که مجلس جان زو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۲
هر روز بامداد سلام علیکما آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا دل ایستاد پیشش بسته دو دست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰۱
شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما ناچار گفتنیست تمامی ماجرا والله ز دور آدم تا روز رستخیز کوته…
بیشتر بخوانید »