دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۴۱۰
دوش آمد بر من آنک شب افروز منست آمدن باری اگر در دو جهان آمدنست آنک سرسبزی خاکست و گهربخش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۹
تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشترست آدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست گربزانند که از عقل و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۸
آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست خضر وقت تو عشق است…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۷
چشم پرنور که مست نظر جانانست ماه از او چشم گرفتست و فلک لرزانست خاصه آن لحظه که از حضرت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۶
چند گویی که چه چارهست و مرا درمان چیست چاره جوینده که کردهست تو را خود آن چیست چند باشد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۵
به خدا کت نگذارم که روی راه سلامت که سر و پا و سلامت نبود روز قیامت حشم عشق درآمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۴
هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشت هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت می روح آمد…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۳
گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست ور تو پنداری مرا بیتو قراری هست نیست ور تو گویی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۲
نقش بند جان که جانها جانب او مایلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست آنک باشد بر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۰۱
اندرآ ای مه که بیتو ماه را استاره نیست تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست چون خیالت بر که…
بیشتر بخوانید »