دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۱۶۴۰
گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنم وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۹
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم پیش کان شکر تو شکرافشان میرم صد هزاران گل صدبرگ ز…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۸
مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم هین که بکلربک شادی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۷
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم سر صندوق گشادم گهری دزدیدم ز زلیخای حرم چادر سر بربودم چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۶
از بت باخبر من خبری می رسدم وز لب چون شکر او شکری می رسدم شکر اندر شکر اندر شکر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۵
دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم تابشی نو به نو از حسن و جمالش رسدم یا رب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۴
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم جان به دل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۳
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم نقل و باده چه کم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۲
هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم تا که ما را و تو را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶۳۱
در فروبند که ما عاشق این میکدهایم درده آن باده جان را که سبک دل شدهایم برجه ای ساقی چالاک…
بیشتر بخوانید »