دیوان شمس
-
غزل شمارهٔ ۲۵۷۰
پنهان به میان ما میگردد سلطانی و اندر حشر موران افتاده سلیمانی میبیند و میداند یک یک سر یاران را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۹
آن زلف مسلسل را گر دام کنی حالی در عشق جهانی را بدنام کنی حالی میجوش ز سر گیرد خمخانه…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۸
یک حمله و یک حمله کآمد شب و تاریکی چستی کن و ترکی کن نی نرمی و تاجیکی داریم سری…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۷
افتاد دل و جانم در فتنه طراری سنگینک جنگینک سر بسته چو بیماری آید سوی بیخوابی خواهد ز درش آبی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۶
آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی گر پیر خرف باشی تو خوب و جوان گردی تن را بدهد هستی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۵
ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی ما تلخ شدیم و تو در کان شکر رفتی نوری که…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۴
گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی ای دولت و اقبالم آخر نه توام هستی رستن ز جهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۳
من پای همیکوبم ای جان و جهان دستی ای جان و جهان برجه از بهر دل مستی ای مست مکش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۲
یکی فرهنگ دیگر نو برآر ای اصل دانایی ببین تو چارهای از نو که الحق سخت بینایی بسی دلها چو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۵۶۱
مسلمانان مسلمانان مرا جانی است سودایی چو طوفان بر سرم بارد از این سودا ز بالایی مسلمانان مسلمانان به هر…
بیشتر بخوانید »