مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۲
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغها ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱
ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا هین زهره را کالیوه کن زان نغمههای جان فزا دعوی خوبی کن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با بر خوان شیران یک…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۹
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا بر دست…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۸
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا رقصان سوی گردون…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۷
بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفا باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ غرقست جانم بر درت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۶
بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما زیرا نمیدانی شدن همرنگ ما همرنگ ما از حملههای جند…
بیشتر بخوانید » -
-
غزل شمارهٔ ۴
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۳
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی…
بیشتر بخوانید »