مولوی
-
غزل شمارهٔ ۲۲
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها تا برکنم از آینه هر منکری من زنگها بر مرکب عشق تو دل میراند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۱
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را از زعفران روی من رو میبگردانی چرا یا این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۲۰
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را میدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما ور خود برآید…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۹
امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را میشد روان بر آسمان همچون روان مصطفی خورشید از رویش خجل…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۸
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ ای…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۷
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا سمعا و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۶
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا از هجر روزم قیر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۵
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش را باخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را تشریف ده عشاق…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۴
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما افتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا گر سیل عالم پر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۳
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا ای…
بیشتر بخوانید »