مولوی
-
غزل شمارهٔ ۴۳۲
این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست میدود چون گوی زرین آفتاب ای عجب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۱
عشوه دشمن بخوردی عاقبت سوی هجران عزم کردی عاقبت بازگردی زان خسان زن صفت سوی این مردان چو مردی عاقبت…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۳۰
گم شدن در گم شدن دین منست نیستی در هست آیین منست تا پیاده میروم در کوی دوست سبز خنگ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۹
عاشقی و بیوفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست قصد جان جمله خویشان کنیم هر چه خویش…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۸
این چنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست عشق گردان کرد ساغرهای خاص عشق میداند…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۷
در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کاتش در این عالم زنی وانگشتی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۶
غیر عشقت راه بین جستیم نیست جز نشانت همنشین جستیم نیست آن چنان جستن که میخواهی بگو کان چنان را…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۵
عاشقان را جست و جو از خویش نیست در جهان جوینده جز او بیش نیست این جهان و آن جهان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۴
دلبری و بیدلی اسرار ماست کار کار ماست چون او یار ماست نوبت کهنه فروشان درگذشت نوفروشانیم و این بازار…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۴۲۳
مگر این دم سر آن زلف پریشان شده است که چنین مشک تتاری عبرافشان شده است مگر از چهره او…
بیشتر بخوانید »