مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۰۷۲
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر سردهم این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۷۱
معده را پر کردهای دوش از خمیر و از فطیر خواب آمد چشم پر شد کنچ میجستی بگیر بعد پرخوردن…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۷۰
گر به خلوت دیدمی او را به جایی سیر سیر بیرقیبش دادمی من بوسههایی سیر سیر بس خطاها کردهام دزدیده…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶۹
در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر گر سماع منکران اندرنگیرد گو مگیر قسمت حقست قومی در میان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶۸
نیشکر باید که بندد پیش آن لبها کمر خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر بلک دریاییست عشق و…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶۷
سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر این…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶۶
مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار این جهان و آن جهان هر…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶۵
یا ربا این لطفها را از لبش پاینده دار او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار ای بسی حقها…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶۴
مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار برمدار اندر غزل جز پردههای شاهوار بندگانشان دلخوشان و بندگیشان بینشان خوانهاشان…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۰۶۳
عزم رفتن کردهای چون عمر شیرین یاد دار کردهای اسب جدایی رغم ما زین یاد دار بر زمین و چرخ…
بیشتر بخوانید »