مولوی
-
غزل شمارهٔ ۱۱۳۲
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی پرده او را مدر چشم تو چون رهزند ره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۳۱
گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر آه ندارم گهر گفت نداری بخر از گهرم دام کن ور نبود وام…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۳۰
آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار دست زنان عقل کل رقص…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۲۹
عمر که بیعشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر هر که جز عاشقان ماهی…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۲۸
بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر یک دم ای ماه وش اسب…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۲۷
وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر دشمن تو در هنر شد به مثل دم…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۲۶
سست مکن زه که من تیر توام چارپر روی مگردان که من یک دلهام نی دوسر از تو زدن تیغ…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۲۵
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در چشم تو چون رهزند ره…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۲۴
تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذرهها رقص کنان پیش یار شاه نشسته به تخت عشق گرو…
بیشتر بخوانید » -
غزل شمارهٔ ۱۱۲۳
پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار آید خورشیدوار ذره شود…
بیشتر بخوانید »